منطقي و عاقلانه لطفا عاشق بشيد نه معتاد به عشق!(2)
بسیاری از انسان ها درگیر محبت بی تناسب نسبت به شخصي که دوستش دارند یا عاشقش هستند می شوند .بیش از اندازه عشق ورزیدن و نه تنها پاسخی به همان اندازه دریافت نکردن بلکه گاهی دچاری بی محبتی و بی توجهی نیز شدن ! به نظر شما بهتر نیست این مساله را ریشه یابی کنیم ؟ چرا انسان ها گاهی در عشق دچار اعتیاد می شوند در صورتي كه مي توان دقیقا در شرایطی یکسان حتی در عشق ورزی منطقی و با حساب و کتاب پیش بروند ؟
آنچه سبب ميشود رابطهاي شكلي اعتيادي پيدا كند اين است كه اين عناصر كوچك اعتيادي ((به تو احتياج دارم)) تبديل به يك نيروي كنترلكننده ميشود و اجبار و اضطراري خلق ميكند كه شما را از چندين آزادي اصلي و ضروري محروم ميسازد: آزادي در بهترين حد قرار گرفتن در رابطه، آزادي دوست داشتن ديگران از طريق انتخاب و تعهد و پايبندي توام با علاقه و توجه و نه اينكه تحت تاثير وابستگي خود در شرايط فشار و اضطرار قرار بگيرند و نيز آزادي انتخاب در اينباره كه آيا شخص ميخواهد در اين رابطه باقي بماند يا نميخواهد.
اگر در يك رابطه عاشقانه عميقا شاد و راضي نباشيد و با اين حال در آن قرار بگيريد، از كجا ميفهميد آيا تصميمگيري شما براي باقي ماندن در اين رابطه مبتني بر تمايل و تعهد شماست و يا معتاد هستيد؟ معتادبودن نشانههاي متعددي دارد كه در خود ميتوانيد آن را جستجو كنيد:
1. گرچه قضاوت عيني شما (وشايد قضاوت ديگران) به شما ميگويد كه باقي ماند در اين رابطه به صلاح شما نيست و نميتوانيد انتظار بهبود آن راداشته باشيد، هيچ اقدام موثري براي پايان دادن به آن صورت نميدهيد.
2. براي خود دليل ميآوريد و توجيه ميكنيد كه بايد در اين رابطه باقي بمانيد، اما اين دلايل به خودي خود آنقدرها قوي و مجابكننده نيست كه با جنبههاي منفي موجود در رابطه توليد تعادل كند
3. وقتي به اين فكر ميكنيد كه به اين رابطه پايان بدهيد، احساس وحشت و اضطراب ميكنيد و در نتيجه سختتر به آن ميچسبيد.
4. وقتي براي پايان دادن به آن اقدام ميكنيد با نشانههاي حاد ترك اعتياد روبهرو ميگرديد و از جمله پريشانيهاي جسماني پيدا ميكنيد كه تنها با برقراري مجدد رابطه فروكش ميكند.
5. وقتي رابطه به واقع به انتهاي خود ميرسد احساس تنهايي، گمشدگي و تهي بودن ميكنيد كه به دنبال آن احساس آزادي به شما دست ميدهد.
اگر اغلب اين نشانهها در شما وجود داشته باشد ميتوانيد كاملا مطمئن باشيد كه در رابطه اي قرار داريد كه در آن عناصر اعتيادي به قدري بزرگ هستند و به قدري كنترل شما را به دست دارند كه اجازه نميدهند سر رشته امور زندگي خود را به دست بگيريد. و درست همانطور كه يك معتاد به الكل براي ترك آن بايد ابتدا اذعان كند كه من يك الكلي هستم، شما هم بايد به اين نتيجه برسيد كه به شدت در دام قرار گرفتهايد. اين قدم اول در درك اساس اعتياد شماست. اينگونه است كه تصميم ميگيريد آيا ميخواهيد رابطه خود را بهبود ببخشيد، آيا ميخواهيد آن را به همان شكلي كه هست باقي بگذاريد و يا اگر نميخواهيد آن را بپذيريد و نميتوانيد آن را اصلاح كنيد، از آن بيرون بياييد.
عطش دلبستي يك انحراف نيست، بلكه بخشي از ميراث انساني است. در مواقعي اين دلبستگي بيش از اندازه است و يا ممكن است از توانمندي برخوردار باشد كه مارا به اقدامي عليه منافع خود وادار سازد. اما در همه ما، حتي وقتي اين دلبستگي خارج از كنترل نباشد، عطش دلبستگي از دوران كودكي با ما باقي ميماند. راههاي برخوردي كه با آن وجود دارد در مقايسه با راههاي ديگر بهتر است. از جمله يكي از اين راهها اين است كه تمام نيازهاي دلبستگي را در يك سبد قرار ندهيد. شايد بزرگترين تخريبي كه كسي ميتواند احساس كند زماني است كه تمامي نيازهايش به نزديكي و ايجاد پيوند را در يك شخص خلاصه ميبيند و بعد آن شخص را از دست ميدهد. منظوراين نيست كه فايدهاي در يك تعهد مهم و اصلي وجود ندارد، اما داشتن رابطه نزيك با چنين شخصي به زيان ساير پيوندها و وابستگيها بسيار خطرناك است. استانتول پيل موضوع را اينگونه توصيف كرده است:
بالغهايي كه تمام زندگيشان حول يك شخص واحد ميگردد از ثبات كافي برخوردار نميباشند. از دست رفتن اين پيوند و وابستگي، روان انسان را از هم متلاشي ميكند. تفاوت داشتن يك پيوند و چندين پيوند ميتواند تفاوتهاي نوعي بزرگي ايجاد كند.
در واقع پيل ميگويد اگر به جاي يك پيوند و رابطه پيوندهاي متعدد با جهان داشته باشيم، ازميزان وابستگي ما به آن شخص ميكاهد و در نتيجه از آسيبپذيري ما كاسته ميشود. اگر منابع خشنودي و رضايت خاطر متعدد داشته باشيم و بتوانيم اين گونه نياز خود را به عشق، توجه و تحريك و انگيزه برطرف سازيم از امنيت خاطر بيشتري برخوردار ميگرديم، مستقلتر ميشويم.آزاد ميشويم كه خودمان باشيم. اين بدان معنا نيست كه همه دلبستگيهاي ما معناي برابر دارند. ميتوانيد به كسي دلبسته باشيد و در ضمن بسياري از نيازهايتان را دوستان، همكاران، بستگان و غيره برآورده سازند.مي توان در كنار دلبستگي هايمان بزرگترين دلبستگي و عشق رابه خدا داشت چون هرگز تنهايمان نمي گذارد.
پايان دادن به يك رابطه بد با خطراتي همراه است. نميدانيد وقتي به يك رابطه بد پايان ميدهيد مجدداً برايتان چه اتفاقي ميافتد. اما فرض را بر اين بگذاريم كه شما به ارزش و ادامه يك رابطه زناشويي توام با مهر و علاقه پي بردهايد و به اين نتيجه رسيدهايد كه بايد براي حفظ آن بكوشيد. و نيز فرض كنيم سعي كرده ايد از نيازهاي اعتيادي خود بكاهيد وخواستههاي بالغانه خود را با همسرتان در ميان بگذاريد. و باز هم افزون بر اين فرض كنيم براي ايجاد تغييرات مثبت دقت كافي صرف كردهايد. آيا در اين شرايط خطري متوجه رابطه شما نيست؟ اگر ميل و خواسته شما وجود يك رابطه عاشقانه و صميمانه است، اگر معتقديد كه طرفين رابطه بايد به خواستهها و نيازهاي يكديگر توجه داشته باشند، اگر معتقديد كه رابطه زناشويي بايد حمايتگر باشد، باقي ماندن در رابطهاي نميتواند اين خواستههاي شما را برآورده سازد شما را از دستيابي به همه اين خواستههايتان محروم ميكند. همانطور كه ديويد ويسكات روانشناس ميگويد ((وقتي كه رابطه به شدت از هم پاچيده است و زماني كه به تلاش بيش از اندازهاي براي جمع و جور كردن اين رابطه نياز است و براي بهتر كردن اين رابطه به مهر و عشقي نياز دارد كه در حال حاضر وجود خارجي ندارد، بهتر اين است كه به اين رابطه پايان داده شود)).
تنها شدن و يا در رابطه بودن با كسي كه بتوانيد روي او حساب كنيد به مراتب كار درستتري است. بهتر اين است كه آزاد باشيد و تن به رابطه اي بهتر بدهيد، آزاد باشيد و به حق خود كه ميخواهيد دوست بداريد و متقابلاً مورد عشق واقع شويد، برسيد. هرچند خداحافظي كردن با حوزه قلمرويي كه با آن مدتها آشنا بودهايد دشوار است. اما قدم گذاشتن به سرزمينهاي جديد و ناشناخته نيازمند شجاعت است و شما بايد اين شجاعت را در خود افزايش دهيد. منطقي و عاقلانه لطفا عاشق بشيد نه معتاد به عشق!
منبع:
كتاب عشق و اعتياد استانتول پيل
ارادت من از صبوری سنگ است